تنــــــــــــــــــــهایی و سکوت

شاید خدای دهکده ی تنهایی ،سکوت باشد.

سرود نان

 

مطرب دوره گرد باز آمد
 نغمه زد ساز نغمه پردازش
سوز آوازه خوان دف در دست
شد هماهنگ ناله سازش
پای کوبان و دست افشان شد
دلقکِ جامه سرخ چهره سیاه
تا پشیزی ز جمع بستاند
از سر خویش بر گرفت کلاه
گرم شد با ادا و شوخی یِ او
سور رامشگران بازاری
چشمکی زد به دختری طناز
خنده یی زد به شیخ دستاری
کودکان را به سوی خویش کشید
که : بهار است و عید می اید
مقدمم فرخ است و فیروز است
شادی از من پدید می اید
این منم ، پیک نوبهار منم
که به شادی سرود می خوانم
لیک ، آهسته ، نغمه اش می گفت :
که نه از شادیَم... پی نانم! ...
مطرب دوره گرد رفت و ، هنوز
نغمه یی خوش به یاد دارم از او
می دوم سوی ساز کهنهٔ خویش
 که همان نغمه را برآرم از او ...

 

" سیمین بهبهانی "

+ نوشته شده در  جمعه 8 مهر1390ساعت 8:36  توسط مسافر تنها  | 

یکی بنده خدایی اومده برای یکی از نوشته های من نظر گذاشته فقط نمیدونم چرا انقدر وجود نداشت که ادرس ایمیل یا وبلاگش بذاره تا جواب توهین شو بدم ......


وقتی انقدر بی وجود هستی ادرس ایمیل یا وبلاگ تو نمیذاری پس بهتره هیچی نگی


+ نوشته شده در  جمعه 28 مرداد1390ساعت 13:6  توسط مسافر تنها  | 

....

 

زنده ام بخاطر ترانه ای که با تو شنیدم

که استاد می خواند با صدای بلند

بی تو مهتاب شبی

باز از آن کوچه گذشتم

تمام شد لحظه های با تو بودنم؟؟؟

نمیدانم

اما من همیشه

با تو در شبهای مهتابی ام

از آن کوچه گذر کردم

دست در دست

شانه به شانه

و نگاه در نگاه

تا بجویم اسرار برق چشمانت و گرمی شانه هایت و نرمی و لطافت دستانت را

با که بگویم که این بار هم تنها شدم ؟

دیگر تحمل گذر از آن کوچه را ندارم

استادم

نخوان

بی تو مهتاب شبی

بخوان

بی تو مهتاب جانی ندارد

نخوان

باز از آن کوچه

بخوان

باز از پیش چشمانت گذشتم

و تو

باریدن ابرهای آسمان دلم را ندیدی

 

" ه . ت "

 

پ. ن : یکی از اشعار دوست عزیزمه که نمیخواستند اسمشون بنویسم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 17:55  توسط مسافر تنها  | 

ویلون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت 17:17  توسط مسافر تنها  | 

 

گوش کن …

یک نفر …

آنطرف پنجره ی بسته…

تورا میخواند!

و نسیم…

لای این پرده ی آویخته رامی کاود…

تا تو را در یابد، نورخورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است…

لب درگاه تو در یک قدمی می ماند…

قلب این پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است!

پرده را برداریم ، دل این پنجره را باز کنیم..!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 20:10  توسط مسافر تنها  | 

خوش آمد بهار

خوش آمد بهار
گل از شاخه تابید خورشید وار
چو آغوش نوروزر پیروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جان
که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد
پرستیدنی
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابنک
که از زندگی دم زند جان خک
بیا با دل و جان پک
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر
خوش آمد بهار

"فریدون مشیری"


+ نوشته شده در  جمعه 27 اسفند1389ساعت 20:11  توسط مسافر تنها  | 

شراب شعر چشمهای تو

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
 رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
 همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
 برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
 ای افسوس
 سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است

 

" فریدون مشیری"


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 16:55  توسط مسافر تنها  | 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

 

 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

" استاد شهریار"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 8:24  توسط مسافر تنها  | 

دریغ

بی شکوه و غریب و رهگذرند

یادهای دگر ، چو برق و چو باد  

یاد تو پرشکوه و جاوید است  

و آشنای قدیم دل ، اما

ای دریغ ! ای دریغ ! ای فریاد

با دل من چه می تواند کرد

یادت ؟ ای باد من ز دل برده

من گرفتم لطیف ،‌ چون شبنم

هم درخشان و پک ، چون باران  

چه کنند این دو ، ای بهشت جوان

با یکی برگ پیر و پژمرده ؟

"مهدی اخوان ثالث"


+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 21:45  توسط مسافر تنها  | 

.....

حتی اگر دیگران با من خوب نباشند

و منصفانه برخورد نکنند،

من خوب خواهم بود

و با آنها منصفانه برخورد خواهم کرد.

دوست دارم دیگران را

حتی اگر دوست نداشته باشند مرا.

می فهمم دیگران را

حتی اگر نفهمند مرا.


( برگرفته از کتاب « من ، تو و جای خالی عشق » )

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 17:59  توسط مسافر تنها  |